گاهی خیلی شرمنده می شوی...
گاهی دیگران شرمنده ات می کنند...
گاهی دلت می خواهد دااااااااااد بزنی بگویی:
آآآآآآآآآآآآآآی ایها الناس!
من آنی نیستم که شما فکر می کنید...
من...
من هنوز با خیلی چیزها غریبه ام...
هنوز خیلی کوچکم...
هنوز...
گاهی تعریف های سایرین آبت می کنند!!!
این روزها دائما با خودم تکرار می کنم:
و کم من ثناء جمیل لست اهلاً له نشرته...
بی خیال...
.
امشب...
امشب، شب پنج شنبه است و علی الظاهر هیچ خبر خاصی هم نیست...
امشب، 13 اردیبهشت است و علی الظاهر هیچ خبر خاصی هم نیست...
امشب، هوا خیلی بهاری است و علی الظاهر هیچ خبر خاصی هم نیست...
امشب، همه به زندگی عادیشان ادامه می دهند و علی الظاهر...
امشب...
امشب اما برای من علی الظاهر شب خاصی است و باز هم علی الظاهر خبر خاصی است!!!
خبر خاص؟!
امشب، شعر می خوانم، تفأل می زنم به دیوان امام(ره)، وبگردی می کنم، کتابهایم را جمع می کنم و .............
امشب اما بیشتر خودم را جلوی آینه پیدا می کنم...زل می زنم به چشمانم!!!
انگار می خواهم از چشمانم به زور حرف بکشم...
خودم هم نمی دانم چه حرفی!!!
چشمانِ در آینه ام انگار لال شده اند و چشمانِ حقیقی ام، کر!!!
هرچه در تصویر خود بهتر نگاه انداختم بیشتر آیینه را در اشتباه انداختم...
.
امشب، نه تنها من بلکه گوشیِ موبایلِ بیچاره ام هم لحظه ای آرامش ندارد...
سیل پیام و تماس تبریکی است که نثارش می کنند!
دوستانم بیش از حد هوایم را دارند...بیــــش از حـــــد...
امشب به قول رفیقی:
ش
ب
آ
خ
ر
م
ج
ر
د
ی
م
ن
ا
س
ت...
رفیقی دیگر می گوید امشب را قدر بدان!!!
و من می گویم.........
.
و از این گفتگوها بس فراوان است و در این مجال مجازی، مجال گفتنشان نیست...
و فردا شب...حرم امام رئوف(ع)...من و..................
دوستی می پرسد: چه حسی داری؟؟؟
و من حقیقتا عاجزم از جواب دادن به سوالش!
چون خودم هم نمی دانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نــمــــــی دانــــــــــــــــــم...
فقط میدانم حالم هرطور که هست، مساعد نیست...روبه راه نیست...
و این رو به راه نبودن را به وضوح می توان از این خزعبلات دریافت که حقیقتا من بی تقصیرم! دستانم با ذهن آشفته ام دست به یکی کرده اند و دکمه های کیبرد را می فشارند!!!
چند وقت پیش به یکی از رفقا پیام دادم که: نمیدانم هنوز آنقدر بزرگ شده ام که...
آن موقع هنوز چیزی قطعی نبود...اما امروز هم که همه چیز مثلا قطعی بود نمی توانستم به دوستانم پیام بدهم...
انگار چیزی از درونم نمی خواهد بگذارد که با واقعیت رو به رو بشوم!!!
انگار...
باز هم مجبورم بگویم: بی خیال!
اگر زمان نمی گذشت همینطور به این خزعبلات ادامه می دادم!!!
.
رفقا برایم دعا کنید...همین!
لطفا امشب، مثل همیشه، سنگ تمام بگذارید... قول می دهم، فردا، من هم در حد توانم، جبران کنم و سفارش عاقبت بخیری همه تان را به خدای مهربانمان بکنم...
شهر این بار چه غوغاست، خدا رحم کند
بوی دود است که پیچیده، کجا می سوزد؟
نکند خانه مولاست، خدا رحم کند
هیزم آورده که آتش بزنند این در را
پشت در، حضرت زهراست، خدا رحم کند
همه جمعند و موافق که علی را ببرند
و علی یکه و تنهاست، خدا رحم کند
غزلم سوخت، دلم سوخت، دل آقا سوخت
روضه ام ابیهاست، خدا رحم کند...
غم نوشت:
*آجرک الله یا صاحب الزمان...
*التماس دعا.
حتی افکارت را در ذهنت به هم می ریزند!
اما یک سرعت گیر در شهر ما هست که من عاشق آنم...
دوست دارم ماشین هی برگردد و مجدد از روی آن عبور کند!
بلوار شهید اندرزگو، نرسیده به میدان آب، دقیقا روبروی باب الجواد(ع)، اگر داخل اتوبوس باشی که چه بهتر...
اتوبوس به خاطر نزدیک شدن به سرعت گیر، سرعتش را کم می کند و تقریبا لحظه ای می ایستد و تو تمام قد رو به روی گنبد طلایی امام رئوف می ایستی و:
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا، یا امام الرئوف...و رحمه الله و برکاته...
.
درگوشی نوشت:
گاهی هم از هر دو!!!........................عجب صبری خدا دارد!
روزی پرنده ای داخل مسجد محلشان رفته بود، بالاتر از درب مسجد پنجره ای بوده که از آن نور می آمده اما بسته بوده.
پرنده میخواسته طرف نور برود و خود را از چهاردیواری مسجد خلاص کند اما به جای اینکه به طرف درب باز برود، طرف پنجره بسته می رفته و دائم خودش را به پنجره بسته می زده تا مگر راه خلاصی...
استاد این طور ادامه دادند:
اگر آن پرنده از آنجایی که در ظاهر نور و راه نجات می دید کمی پایین تر می آمد، دری رو به سوی نور و رهایی باز بود...
* و من فکر می کردم تا حالا چقدر مانند این پرنده رفتار کرده ام و عقلم قد نداده که گاهی اگر کمی از موضع خودم و خواسته هایم پایین می آمدم، شاید راه خلاصی...
*آسمانی شدن از خاک بریدن می خواست بی جهت نیست که فواره فروریختنی ست...
*شهادت مادر تسلیت...همین!(بیشتر از این دلم توان ندارد بنویسم!!! حال و هوای وبلاگ خبر می دهد از سر درون...)